سديد الدين محمد عوفى
443
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )
مىدادند « 1 » . بيش يوسف قرص از چاه تنور برنمىآمد « 2 » . چون يوسف نان در آن مصر عزيز شد مردمان مضطر گشتند ، و آنانكه داشتند نگاه مىداشتند و غله نمىفروختند . اهل شهر به در وثاق رئيس رفتند و از وى « 3 » التماس كردند كه تجشم فرماى و با ما « 4 » به در سراى امير آى « 5 » و حال « 6 » اضطرار ما بر رأى « 7 » او « 8 » عرضه دار « 9 » و درخواست كن تا ما را قدرى غله بفروشند « 10 » و چيزى به طباخان و خبازان « 11 » دهند « 12 » به نسيه « 13 » تا بفروشند « 14 » و اين عسرت مرتفع شود . پس رئيس « 15 » با اهل شهر « 16 » به در سراى فضل معاذ آمدند ، و فضل منظرى ساخته بود و مغنيان نشانده و به شراب مشغول بود « 17 » . چون رئيس را با جمع « 18 » بسيار « 19 » بديد روى ترش كرد و چين در جبين انداخت « 20 » ، چنان كه رئيس به بالا برآمد و خدمت كرد فضل گفت « 21 » : اين ساعت « 22 » وقت آمدن تو نبود چرا آمدى و به چه مهم رنجه شدى « 23 » ؟ رئيس گفت : بقا باد امير را « 24 » . جماعتى « 25 » از ساكنان
--> ( 1 ) - مپ 2 : بداد ( 2 ) - بنياد - بيش يوسف . . . نمىآمد ( 3 ) - مپ 2 - از وى ( 4 ) - مپ 2 : كه با ما موافقت نماى + تا ( 5 ) - مپ 2 : آيى ( 6 ) - مپ 2 - حال ( 7 ) - مپ 2 - راى ( 8 ) - مپ 2 : وى ( 9 ) - مپ 2 : كن ( 10 ) - بنياد : بفروشد ( 11 ) - متن - و خبازان ( 12 ) - مپ 2 : دهد ( 13 ) - بنياد : به نسيه دهد ( 14 ) - مپ 2 - و چيزى به طباخان . . . بفروشد ( 15 ) - مپ 2 - رئيس ( 16 ) - مپ 2 - شهر ( 17 ) - بنياد : و شراب مىخورد ( 18 ) - مپ 2 : اهل ( 19 ) - مپ 2 - بسيار ( 20 ) - بنياد : افكند ( 21 ) - بنياد + اى رئيس ( 22 ) - بنياد - ساعت ( 23 ) - مپ 2 - چنان كه رئيس . . . رنجه شدى ( 24 ) - مپ 2 : امير را بقا باد ( 25 ) - بنياد : جمعى